جوجه طلایی ما

دوماهگی

22آبان سال96 سلام شیرین پسرم الهی دورت بگردم برا خنده صبحگاهیت که با چه خنده و دست و پا زدنی ذوقتونشون میدی . وقتی دارم لباس میپوشم  انگار میفهمی که میخواهیم بریم بیرون و خوشحال بودی ولی چه جورطاقت بیارم بهت واکسن بزنن. ساعت 11:30دقیقه بابایی اومددنبالمون تا بریم واکسن دوماهگیت و برات بزنن البته من که جیگرشو نداشتم وبابایی هم ازمن بدتر..بخاطراینکه دردنداشته باشی قبلش بهت قطره استانمینوفن دادم. مامان برات بمیره که چقدر صبوری تو بچه آخه به کی رفتی یه قطره فلج اطفال ریخت تودهنت ویه آمپولم به پای چپت و فقط دوتا جیغ زدی و بعدش همش بغض آلود نگام میکردی که گفتن باید کمپرس اب سرد بزارم برات و هر 4 ساعت دوبرابر وزنت قطره استامینوفن بت بدم ...
19 بهمن 1396

اولین ماهگرد

22مهرماه 1396 هرروز با شوق ديدنت چشم ميگشايم و وقتي تو را در کنارم ميبينم دوست دارم بارها و بارها در برابر معبود زانو بزنم و سجده شکر کنم که چون تويي را به من هديه داد...پسرم اولین ماهگردت مباررررک😊 دوستت دارم مامان😙😙 ...
18 بهمن 1396

هفت روزگی

28شهریور سال1396 دلبندم امروز هفت روز از اومدنت به این دنیا میگذره...خداجونم کمکم کن دنیای خوبی برا پسرم بسازم دست گل خاله ها درد نکنه که واست جشن گرفتن نامدارباشی..محمد کسری جووووون😍😍 دوستت دارم مامان😘😘 اینم عشقای زندگیم ...
18 بهمن 1396

قدم نو رسیده مبارک

23شهریورسال1396 ساعت 23:30دقیقه بود که رفتم اتاق ریکاوری.چقدر احتیاج داشتم که یکی وببینم وبغلش کنم وچه کسی بهتر ازمامانم..خیلی آروم شدم..گل پسرم رو آوردن..مامان لباس تنش کرد ودادبغلم تابهش شیربدم..به نظر من اوج لذت مادربودن وقتیه که داری به فرزندت شیرمیدی..گل پسرم بااینکه کوچولو بود ولی خیلی نازودوست داشتنی بود بایک ولع خاصی هم شیرمیخورد.. ساعت یک ونیم بامداد بود که انتقالمون دادن به بخش..عزیزم بابایی منتظرمون بود😊چقدرم خسته بود.. از شدت درد اصلا خوابم نبرد..تاصبح بعداز کلاس آموزشی وتزریق واکسن پسرنازم..دیگه وقت ترخیص بود. باخاله فائزه وباباییت رفتیم خونه آقاجون ومامان نگار همه جمع شده بودند تا تو گل پسر رو ببینن..عزیزم قدمت مباررررک ...
17 بهمن 1396

آمدی جانم

دلبندم بند بند دلت را به خدایی بسپار که بیشتراز من هوایت را دارد... لحظه های سختی بود انتظار برای دیدنت عاشقتم بابا😘😘 اینم من ساعت یک بامداد روز 23شهریور سالن بیمارستان آتیه ...
17 بهمن 1396

لحظه شماری

22شهریور139 ساعت 6صبح بود که بادردازخواب بیدارشدم..چه درد لذت بخشی بود ...صدای اومدن تو بود.. بااینکه نه ماهه منتظرتم وروز شماری میکردم تا بیای ولی باز باورش یه خورده سخت بود برام😐 تا ساعت 12:30طاقت آوردم تا اینکه با مامان نگارت رفتم بیمارستان..بابایی هم اومد.به تشخیص دکتر رفتم واسه بستری و... ساعت4بود که تموم درد عالم ریخت تو وجودم...وای که چقدر سخت بود باورم نمیشد این من بودم که داشتم درد میکشیدم ..عقربه های ساعت میگذشت ومن بادرد دست وپنجه نرم میکردم..صدای اذان مغرب..یه خورده آرومم کرد حیف که نمیتونستم نماز بخونم..خیلی احتیاج داشتم کسی همراهم باشه.. ساعت 9:35دقیقه بود که رفتم اتاق زایمان دیگه وقتش بود...خدا جون..حتی یادآوریش برام دردآو...
17 بهمن 1396

اتاقم😊

15شهریور1396 دیگه همه چیز واسه اومدنت حاضره..ساکت وحاضر کردم وفرستادم خونه مامان نگار وآقاجون.. دلم میخواد زودتر بغلت کنم ..ببوسمت.. از طرفی هم دلم واسه این روزا تنگ میشه. بی صبرانه منتظرتم عزیزم دوستت دارم مامان😊
17 بهمن 1396

نزدیک است..

اول شهریور 1396 روزهای زیادی تا دیدارمان باقی نمانده ونمیدانم احساس واقعی ام چیست . گنگ ومبهم وترسناک روز وصل یا روز جدایی؟ برای من شاید جدایی وبرای تو وصل.. برای من جدایی ماهی کوچولویی که تابحال فقط باحرکاتش بامن حرف میزد. برای تو وصال به دنیایی که وعده داده شده.. دوستت دارم:مامان😙
17 بهمن 1396