جوجه طلایی ما

دوماهگی

1396/11/19 12:26
نویسنده : مامان وبابا
48 بازدید
اشتراک گذاری
22آبان سال96

سلام شیرین پسرم

الهی دورت بگردم برا خنده صبحگاهیت که با چه خنده و دست و پا زدنی ذوقتونشون میدی .

وقتی دارم لباس میپوشم  انگار میفهمی که میخواهیم بریم بیرون و خوشحال بودی ولی چه جورطاقت بیارم بهت واکسن بزنن.

ساعت 11:30دقیقه بابایی اومددنبالمون تا بریم واکسن دوماهگیت و برات بزنن
البته من که جیگرشو نداشتم وبابایی هم ازمن بدتر..بخاطراینکه دردنداشته باشی قبلش بهت قطره استانمینوفن دادم.

مامان برات بمیره که چقدر صبوری تو بچه
آخه به کی رفتی
یه قطره فلج اطفال ریخت تودهنت ویه آمپولم به پای چپت و فقط دوتا جیغ زدی و بعدش همش بغض آلود نگام میکردی که گفتن باید کمپرس اب سرد بزارم برات و هر 4 ساعت دوبرابر وزنت قطره استامینوفن بت بدم
و الان اوردمت خونه و قطره خوردی و نگام میکردی تا خوابت برد
حالا نمیدونم میگن تب میکنی و باید اگه شدید بود پاشوره ات بدم
من که طاقت اشکاتو ندارم

بابایی هم دونست که طاقت نمیارم گفت بریم خونه مامان نگار وآقاجون..

تاشب یه خورده اذیت شدی..ولی باز خوب بود

دوستت دارم مامان😙😙

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف