عزیزترینم
سلام به پسر نازنین ومهربونم. امروز مرضی جون وآقا جون مهمونمون بودن..هیچ جوره راضی نمیشدی تا برن وهمش با خاله بپر بپر بازی میکردی..بالاخره با وعده های مرضی جون که گفت بازم میایم وناراحت نشو..راضی شدی.. امروز ناهار آش ترش گذاشتم..که اصلا خوشت نیومد ونخوردی😐😐 وقتی مشغول کاریم ازم میخوای باهات بازی کنم یابغلت بگیرم.درجواب میگم بزار این کاروانجام بدم..بعدچند لحظه ..خیلی با مزه همون فعل رو به زبون خودت میچرخونی وپشت سر هم ازم میپرسی..مثلا غذا میپزم= پزیدی؟ میچسبونم= چبسوندی؟ کارانجام میدم=اجام دادی؟ واگه کارم تموم شده باشه..باخوشحالی میگی حالا بغلم کن...حالا بیا بازی... بخاطراین حواس جمع بودنت هیچ وقت نمیشه قول الکی بهت بدم😂😂 بیشتراز دوسه ...
نویسنده :
مامان وبابا
16:13











